هدیه خدا برای ما

باز باران

1391/9/12 14:33
نویسنده : علی و ملیحه
195 بازدید
اشتراک گذاری

از باران با ترانه
با گوهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران
گردش يك روز دیرین
خوب و شیرین
توي جنگل هاي گيلان
كودكي ده ساله بودم
شاد و خرم
نرمو نازك
چست و چابك
با دو پاي كودكانه
مي دويدم همچو آهو
مي پريدم ازلب جوي
دور ميگشتم ز خانه
مي شنيدم از پرنده
داستان هاي نهاني
از لب باد وزنده
رازهاي زندگاني
بس گوارا بود باران
وه چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني
رازهاي جاوداني, پندهاي آسماني
بشنو از من كودك من
پيش چشم مرد فردا
زندگاني خواه تيره خواه روشن
هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا

 

 

از صبح حسابي داره بارون مي باره، گاهي اونقدر شديد ميشه كه ناخودآگاه به سمت پنجره كشيده ميشم...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

هیراد و عمه لیلاش
6 آذر 91 22:26
انشاالله این چند هفته هم برات زود زود به سلامتی بگذره